تبليغاتX
ღ♥ღ عشق عاشق معشوق ღ♥ღ

آدرس آی پی:
سیستم عامل:
نسخه: بیت
اندازه تصویر:

ღ♥ღ عشق عاشق معشوق ღ♥ღ

صفحه خانگی اضافه به علاقمندی ها نقشه سایت
تبلیغات
تبلیغات

تبلیغات

تبلیغات

درباره ما

مي گفت عاشقم، دوستش دارم و بدون او هيچم و براي او زنده هستم...
او رفت و تنها ماند ....
زندگي کرد و معشوق را فراموش کرد...
از او پرسيدم از عشق چه مي داني؟ برايم از عشق بگو....
گفت: عشق اتفاق است بايد بشيني تا بيفتد!!!
گفت: عشق آسودگيست، خيال است... خيالي خوش...
گفت: ماندن است ....فرو رفتن در خود است....
گفت: خواستن و گرفتن و براي خود کردن است....
گفت: عشق ساده ست، همين جاست دم دست و دنيا پر شده از عشقهاي زود....
گفت: عشق دروغي بيش نيست....


سلام من پسر تنها هستم من اين وبلاگ را درست كردم كه شما دوستان خوب من
در مواقع بيكاريتان اينجا بیایید و با مطالب من سرگرم شوید.
اميدوارم كه وبلاگ من را بپسنديد. فقط نظر يادتون نره.
ممنونم.

تصویر روز


 

امکانات دیگر


 

تقویم

تبلیغات

پشتیبانی آنلاین



معرفی سایت به دوستان

 
نام شما :
ایمیل شما :
نام دوست شما:
ایمیل دوست شما:


Powered by ParsTools

خوش آمدید
تبلیغات
موضوع: | نویسنده: ~*?*~ Pesare Tanha ~*?*~
سلام به همه ي دوستان عزيز... من باز آمدم و باز هم ميرم!!!
اين آخرين آپ من است و براي هميشه ميرم!!!
از همه ي شما ممنون هستم در اين 2 سال من رو ياري كردين....
اميدوارم موفق باشيد و شاد
دلم براي همه شما تنگ ميشه!!!!
شايد روزي برگشتم و شايد نه!!!!

روزهاي خوش و  خوبي داشته باشين در زندگي!!!!

  ღ♥ღ PeSaRe TaNhA ღ♥ღ



سلام همسفر روزهای غربت من

 

خوش آمدی به غزلهای غرق حسرت من

 

اگرچه دوری از این شعر گریه آلوده

 

عبور کرده ای از آتش شکایت من

 

اگرچه بابت حرفی که در دلم پوسید

 

رسیده است به پایان دوباره مهلت من

 

اگرچه از همه ی سهم با تو بودن شد

 

همین دو عکس سیاه و سفید قسمت من

 

ولی هوای نگاهت عجیب سر زده است

 

به سرسرای حزین و نجیب خلوت من

 

چقدر زنده شد آن خاطرات تکراری

 

دوباره قصه ی ما...پیچک تو...آفت من

 

همان شنبه نود و سی دقیقه یادت هست؟!

 

که ایستاده از آن لحظه پای ساعت من

 

چه حس زاویه داری میان ما چرخید

 

سکوت بی رمق تو شکست حرمت من

 

تو را ندیدم و شاید به خواب هایت هم

 

هنوز سر نزده یک غزل به قامت من

 

چه بهتر آنکه بخشکد گلایه ام وقتی

 

نمی رسد به نگاهت صدای صحبت من....

 

 

 

می خواهم از فکرت بپرهیزم خداحافظ

 

این نامه ها را دور می ریزم خداحافظ

 

دیگر نگو سو تفاهم بود بین ما

 

از داستانهای تو لبریزم خداحافظ

 

بی شک خیالت را به آهویی دگر دادی

 

بگذار از دام تو بگریزم خداحافظ

 

دست از نگاه پر دروغت میکشم آن را

 

بر گردنی دیگر می آویزم خدا حافظ

 

چون تازه رودی از نگاه پاک من بگذر

 

اینجا اسیر دست کاریزم خداحافظ

 

حالا تو در خوابی و من تا صبح می بارم

 

خورشید بی مهر سحرخیزم خداحافظ

 

از حال و روز و روزگار من چه می پرسی؟!

 

باشد...بدان...خیلی غم انگیزم خداحافظ

 

هر روز با رنگی به سویم آمدی...من باز

 

آن پسر مغرور زمستانم خداحافظ

 

حال و هوایت را به نسیان می دهم این بار

 

می خواهم از فکرت بپرهیزم خداحافظ


 

 

 

باي باي




 
تبلیغات